تندیس صبر

 
 شب دهم:

از شبهاى پربركت و از چهار شبى است كه شب‏زنده‏دارى در آنها مستحبّ است و درهاى آسمان در اين شب باز است،و زيارت حضرت سيّد الشهدا عليه السّلام،و دعاى«يا دائم الفضل على البريّة»كه در اعمال شب جمعه گذشت در اين شب مستحبّ است.

روز دهم:

روز عيد قربان است كه بسيار شريف است،و اعمال آن چند چيز است:

اوّل:غسل،كه در اين روز مستحبّ مؤكدّ است،و بعضى از علما آن را واجب دانسته‏اند.

دوّم:نماز عيد،به همان صورت كه در عيد فطر ذكر شد،اما در اين روز،مستحبّ‏ است پس از نماز از گوشت قربانى افطار شود

سوم:خواندن دعاهايى كه پيش از نماز عيد و بعد از آن وارد شده،و آن دعاها در كتاب«اقبال»آمده و شايد بهترين دعاهاى اين روز،دعاى چهل‏وهشتم صحيفه كامله سجاديه باشد،كه اوّل آن:«اللّهمّ‏ هذا يوم مبارك»است،و دعاى چهل‏وششم:«يا من يرحم من لا يرحمه العباد»را نيز بخواند.

چهارم:خواندن دعاى ندبه است، كه بعد از اين ان شاء اللّه خواهد آمد.پنجم:قربانى كردن است كه مستحبّ مؤكدّ مى‏باشد.ششم:خواندن تكبيرات‏ است براى كسى‏كه در منى باشد،در پى پانزده نماز كه نخستين آنها نماز ظهر روز عيد است،و آخر آنها نماز صبح روز سيزدهم،و كسانى‏كه در سايز شهرها هستند،پس از ده نماز،از نماز ظهر عيد تا صبح دوازدهم بخوانند،و تكبيرات بر وفق روايت صحيح‏ كتاب«كافى»اين است:

اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ وَ لِلَّهِ الْحَمْدُ اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا هَدَانَا اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا أَبْلانَا .

خدا بزرگتر است،خدا بزرگتر است،معبودى جز خدا نيست،خدا بزرگتر است،خدا بزرگتر است،تنها براى اوست سپاس،خدا بزرگتر است،بر آنچه ما را هدايت فرمود،خدا بزرگتر است بر آنچه به ما روزى داد از چهارپايان بى‏زبان و سپاس خداى را بر آنچه ما را آزمود.

و مستحب است تكرار اين تكبيرات به دنبال نمازها به قدر امكان،و خواندن آن پس از نمازهاى مستحبّ. روز پانزدهم:سال دويست‏ودوازده ولادت حضرت هادى عليه السّلام واقع شده.


عرفان / گرد آوری: گروه دین و اندیشه سایت تبیان زنجان

نوشته شده در یکشنبه 1391/07/30ساعت 19:5 توسط صبور|

دو رکعت نماز مشتمل بر آیه (و واعد ناموسی)

دوّم:خواندن دو ركعت نماز،بين مغرب و عشا در تمام شبهاى اين دهه كه در هر ركعت پس از سوره«حمد»يك مرتبه سوره«توحيد»و آيه:

وَ وَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَ قَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ.

با موسى سى شب وعده كرديم،و آن را با ده شب ديگر كامل نموديم،در نتيجه ميقات پروردگارش به چهل شب اتمام يافت و موسى‏ به برادرش هارون گفت:در ميان قوم من جانشينم باش،و اصلاح كن،و راه اهل فساد را پيروى مكن.

را بخواند تا با ثواب حاجيان شريك گردد. سوم:از روز اول تا عصر روز عرفه به دنبال نماز صبح و پيش از مغرب اين دعا را كه شيخ مفيد و سيّد از امام صادق عليه السّلام روايت كرده‏اند بخواند:

 


برچسب‌ها: نماز معروف دهه اول ماه ذی الحجه
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1391/07/30ساعت 19:2 توسط صبور|

 

ماه ذی الحجه از ماه های مقدس و شریف در نزد مسلمانان است. وقتی این ماه فرا می رسید مسلمانان اهتمام ویژه ای به عبادت داشتند به خصوص در دهه اول ماه ذی الحجه که در احادیث پیامبر(ص) بر فضیلت آن تاکید شده است. چنان که رسول ا... در حدیثی می فرمایند: «عمل خیر و عبادت در هیچ ایامی در نزد حق تعالی محبوب تر از دهه اول ذی الحجه نیست.». در بعضى از روایات آمده است، شب هاى دهگانه اى که قرآن در سوره «والفجر و لیال عشر» به آن سوگند یاد کرده است، شب هاى دهه اوّل این ماه شریف است (تفسیر قمى، جلد 2، صفحه 419) و این سوگند به خاطر عظمت آن است.

برای این که بتوانیم بهره ای از این ایام عزیز ببریم به ذکر اعمال آن می پردازیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1391/07/30ساعت 18:42 توسط صبور|

اي شيعه بزن ناله و فرياد امشب
از غربت آن غريب کن ياد امشب
مسموم شد از زهر، جواد بن رضا
در حجره ي در بسته ي بغداد امشب


ابن الرضا به حجره غريبانه جان سپرد
او شمع جمع بود و چو پروانه جان سپرد
مسموم شد ز زهر جگر سوز اُمّ فضل
از روي شوق در ره جانانه جان سپرد
*******
گشته عالم غرق ماتم در عزاى جوادالائمه
كرده زهرا ناله بر پا از براى جوادالائمه
يوسف زهرا به سن نوجوانى گشته مسموم
مى‏ دهد جان در ميان حجره ‏ى در بسته مظلوم

نوشته شده در دوشنبه 1391/07/24ساعت 12:47 توسط صبور|

هشتمین امام معصوم علیه السلام در انتظار پسر و شیعیان در تب و تاب‏ رویت جمال جواد الائمه علیه‌السلام بودند. حدود چهل و هفتمین بهار عمر امام رضا علیه السلام سپرى مى‏شد اما هنوز فرزندى كاشانه پر فروغش را فروزان نساخته بود. از طرفى حضرت مورد طعنه دشمنان و زخم زبان ‏آنها قرار داشت كه گاه به وسیله نامه نیز آن حضرت را مورد آزار قرار مى‏دادند كه نمونه آن را مى‏توان در مكتوب «حسین ابن ‏قیاما» مشاهده كرد. او كه از سران «واقفیه‏» بود در نامه‏اى ‏به امام رضا علیه‌السلام مى‏نویسد: چگونه ممكن است امام باشى در صورتى‏ كه فرزندى ندارى و امام علیه السلام پاسخ او را چنین نگاشت كه از كجا مى‏دانى كه من فرزندى نخواهم داشت چند روزى طول نخواهد كشید كه‏ خداوند به من پسرى عنایت ‏خواهد كرد كه حق را از باطل جدا مى‏كند. تا این كه طبق پیش‌بینى امام علیه السلام در رمضان سال 195 هجرى ‏و به نقل از ابن عیاش در دهم رجب آن سال ستاره امام جواد علیه السلام متجلى شد و مادرش «سبیكه‏» را كه از خاندان «ماریه قبطیه‏»همسر پیامبر صلی الله علیه و آله بود و به فرموده امام رضا علیه‌السلام آفرینشى پاكیزه و منزه داشت. مرتبت و مقامى والاتر بخشید.

درود و سلام و صلوات خدا بر جواد الائمه علیه السلام آن هنگام كه با میلادش جلوه زیباى مبارك‏ترین مولود را رقم زد و آن هنگام كه با قامت زیباى امامت ‏خویش قیامتى از شكوه و جلال و عظمت الهى را متجلى ساخت و آن زمان كه در آخر ذى قعده سال 220 هجرى دیده از جهان فرو بست و با غروب غمگنانه و افتخار آفرین خویش تجلى بخش ‏آیات جهاد و شهادت گشت.


برچسب‌ها: امام جواد علیه السلام و راز شهادت
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1391/07/24ساعت 12:43 توسط صبور|

شهید مطهرى نتیجه تحقیقات لغوى خود را درباره واژه حجاب، چنین بیان مى كند:

كلمه حجاب هم به معنى پوشیدن است و هم به معنى پرده و حاجب . این كلمه از آن جهت مفهوم پوشش مى دهد كه پرده وسیله پوشش است و شاید بتوان گفت كه به حسب اصل لغت هر پوشش حجاب نیست; آن پوشش حجاب نامیده مى شود كه از طریق پشت پرده واقع شدن صورت گیرد.

پوشش زن در اسلام این است كه زن در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و به جلوه گرى و خود نمایى نپردازد.

حجاب در تمام ادیان الهی امری پسندیده و قابل قبول می باشد ولی با بروز فرهنگ های انحرافی و ماده گرایی که به دنبال بی عفتی بوده اند این امر کم رنگ گشته و راه برای هوسرانی عده ای گشوده شده. در این مقاله مجال برای بررسی آثار مخرب بی حجابی نیست. و فقط به این نکته می پردازیم که اگر در جامعه ای بی عفتی رواج یابد انسان ها در آنجا از هدف نهایی خود که کمال انسانی است باز می مانند و همچون مومی در دستان هوسرانان در می آیند .

با نگاهی به وصیت نامه برخی از شهدای 8 سال دفاع مقدس به اهمیت حجاب در جامعه و نقش آن در پیشبرد اهداف اسلام پی می بریم :

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1391/07/18ساعت 13:30 توسط صبور|

آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود: "شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم."

حمید داود آبادی در آخرین پست وبلاگ خاطرات جبهه نوشت: اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه "مسعود ده نمکی" و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت – هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور "عطاالله مهاجرانی" وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب "یاد یاران" با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود.
آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت. از شهید "سیدمجتبی هاشمی" که فرمود: "آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت." تا شهید "عباس بابایی" که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.
شهید "محمود کاوه" که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید "علی اشمر" – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود: "آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم." و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

از بقیه بگذریم.
همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
آقا در بین صحبت هایش فرمود:
"تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم."
وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
"حتما باید شما اون عکس رو ببینید."
سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: "شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار."
که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که "موسسه میثاق" منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
"شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم."

ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم "حسین بهزاد" افتادم.
چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...
به آقا گفتم:
"آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند."


آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
"این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گردوخاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است."

با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
"الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله"
دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.


دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم:


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1391/07/18ساعت 13:23 توسط صبور|

پنج شش روز به عید سال 61 مانده بود. « بابایی » شب به خانه مان آمد و مقداری طلا به من داد و گفت: فردا به پولش نیاز دارم. این ها را بفروش. با اصرار گفتم: اگر پولی نیاز دارید، برایتان فراهم کنم.

او نپذیرفت. من هم مطابق دستور، عمل کردم و طلاها را فروختم.

شب بعد که آمد، از من خواست تا بیرون برویم و قدم بزنیم. کمی که از خانه دور شدیم، گفت: شما کارمندها عیال وار هستید. خرجتان زیاد است و من نمی دانم باید چکار کنم؟!

دسته های صد تومانی و پنجاه تومانی را از دستم گرفت و بدون آنکه بشمارد یک بسته ی اسکناس پنجاه تومانی به من داد و گفت: این هم برای شما و خانواده ات. برو شب عیدی چیزی برایشان بخر.

بعد هم شنیدم همان شب، پول ها را بین سربازان متأهل که قرار بود فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزندشان بروند تقسیم کرده است.

کتاب پرواز تا بی نهایت، خاطره ی سید جلیل مسعودیان، ص 139

نوشته شده در سه شنبه 1391/07/18ساعت 13:4 توسط صبور|

 

این سوال قطعی شهیدان از ماست،هم امروز و هم فردا، چه بخواهیم و چه نخواهیم.« راستی ما چه کردیم؟ »

با شهیدان چقدر آشنا شدیم؟ راهشان را چقدر شناختیم؟

آرزوهایشان را ،اهدافشان را ،رفتارشان را؟

وصیت نامه ی شهیدان ، زندگی و سیره ی آنها را چقدر مطالعه کردیم؟

چطور می توانیم بدون این شناخت ، در پیچ و خم های زندگی ،در پست و مقام ، در چرب و شیرین پول دنیا ، پشت ماشین ،پشت میز ، توی راه ،در خانه ، در سفر و تفریح ،در لباس پوشیدن و رفتار ،در مسجد و منبر ،در کارخانه و مزرعه ،در مدرسه و دانشگاه و حوزه ها ، در عزاداری و در شادمانی ،در آسانی ها و سختی ها ،در تنگدستی و رفاه ،یعنی در همه حال و در همه جا. یاد و راه آنان را زنده نگه داریم؟

شهیدان کاری حسینی کردند،یعنی آنچه باید می کردند.

امّا ، ما چه کردیم؟ آنچه باید می کردیم ، انجام داده ایم؟ اگر اعمالمان را با ترازوی شهیدان وزن کنند ، خجالت و حسرت خواهیم داشت یا سر افرازی و رضایت؟

برای پاسخ دادن ، امروز هم دیر است ، چه برسد به فردا. فردایی که معلوم نیست فرصت آن را داشته باشیم و توفیقش را.

از ما خواستن ، از خدا عطا کردن.

این خوان گسترده ی شهیدان ، این توشه و این راه ، یا علی مدد.

نوشته شده در دوشنبه 1391/07/03ساعت 19:39 توسط صبور|

 

شهدا ديگه دلم از دست همه گرفته... از دست همه!!!

از تمام كساني كه ساكن كوچه شهيد...... هستند اما وقتي پيرزني قد خميده را مي بينند كه زنبيلي به دست گرفته و به سختي قدم بر ميداره. با حالتي كه انگار از بي معرفتي جوانان زمانه رنج مي برد...
مي گويند: تو رو به خدا نگاه كن آيا پير زن پسري ندارد كه براي خريد اين چنين سختي مي كشد.
و نمي دانند اين پير زن مادر همان شهيدي است كه آنها زير تابلوي نام او ايستاده اند.

سالهایی نه چندان دور...

سالهایی نه چندان دور همین نزدیکی ها، مردانی در همسایگی ما زندگی می کردند که زندگی برای شان جدی ترین بازیچه ها بود. زندگی نکردند، چون هیچ وقت اسیر و ذلیل زندگی نشدند. زندگی می کردند، چون معنای زندگی را فهمیدند.
آنها آمدند تا زندگی کردن را به ما یاد دهند و ما یاد نگرفتیم. چشم دوختند در چشم ما و با سکوت شان فریاد زدند که جور دیگر هم می شود زندگی کرد. آنها رفتند و ما ماندیم.

<<رفتن آنها به رفتن یک ستاره ی دنباله دار می ماند و ماندن ما به ماندن آب در مرداب>>

روزمرگیها، انگار که آن ها مانده اند و ما می رویم.
امروز سربرداشته ایم و چشم دوخته ایم به دنباله ی آن ستاره تا مسیرش را گم نکنیم. شاید کسی از ما خواست به آن ها بپیوندد...


برچسب‌ها: شهدا دلم گرفته
نوشته شده در یکشنبه 1391/07/02ساعت 19:37 توسط صبور|

یکی از بچه های تفحص نقل میکرد :

یه روز که دوستانش داشتن توی نی زار ها دنبال پیکر شهدا می گشتن، مشاهده می کنن که یه جمجمه روی یکی از نی ها هست ...
یعنی نی رشد کرده و جمجمه رو هم با خودش بالا آورده...
متوجه می شن که حتما زیر این نی باید پیکر یکی از شهدا باشه...

وقتی پیکر رو پیدا می کنن

توی وصیت نامه این شهید بزرگوار جمله ای نوشته بود و اون جمله این بود:

دوست دارم مثل امام حسین(ع) سرم روی نی رود...

اینها ((مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ))هستند...

نوشته شده در یکشنبه 1391/07/02ساعت 19:35 توسط صبور|

از این دنیا كه خسته میشی...
انگار دلت می خواد تو روز مره گی غرق شی...
یه چیزی مثل بی هوشی...
اما 1 تلنگر...نمی ذارتت..بخوابی...
انگار حس میكنی خدا هنوز حواسش بهت هست...
حس میكنی مواظبته...
همونه كه نمیذاره فرو بری...

هركی یه تلنگری داره...

تلنگر یكی صدای بلند پدرشه...
تلنگر یكی دیگه نگرانیای دوستشه...
تلنگر یكی دیگه شكستنه دلشه...
یكی دیگه مرگه مادرش...

یكی دیگه چشم انتظاریاش واسه اینكه از باباش فقط 1 انگشتر بیارن واسش...
یكی ام مثل من تلنگرش عكس شهیدیه كه هیچ نسبت نسبی باهاش نداره اما به دیواره اتاقشه...
همه می دونن كه نباید رو اون دیوار چیزه دیگه نسب شه اینجا فقط مال منه انگار 1زیارتگاهه واسم...

اینا همش نشونست...نشونه واسه اینك گم نشیم...

شعار نمی دم اما...همه ی اینارو گفتم كه به اینجا برسم...

اینكه دست از كهنگی برداریم...

انگار اون موقعه كه پیامبر عظیم الشانمون مكه رو فتح كرده بودن و به جای انكه خوشحال باشن از بی محبتی یاراشون كه سر غنایم دعوا می كردن ناراحت بودن....و روزای آخر عمر مباركشون بود...به دونفر از اصحاب گفتن من و به قبرستان ببرین...از دو طرف پیامبر رو گرفتن و بردن پاهای مباركشون هم چون حال نداشتند روی زمین كشیده میشد...به قبرستان رسیدن و رو به مرده ها كردند و فرمودند: "مردگان!! راحت بخوابید كه ابرهای فتنه در راهند..."پیامبر اون روز مظلومیت اهل بیتشو...مظلومیت شهیدارو ...و قران رو می دیدند...كه اینارو فرمودند...

می دیدند كه ما چگونه به نثرهای صریح قرآن...مثل حجاب...مثل حفظ حرمت...مثل عمل به قرآن اهانت میكنیم...به قول میعادگاه گرام این فتنه از ما شروع شده...ما ها هم بی تقصیر نیستیم...

این همه شرمندگی به شهدای كربلا و ...كافی نیست؟...بسمون نیست؟...نمی خوایم بیدار شیم...نه؟

دیر میشه ها...چه بسا كه شده باشه....

برچسب‌ها: تلنگر
نوشته شده در یکشنبه 1391/07/02ساعت 19:33 توسط صبور|

كاخ خلقت را بنا خشت تجلاى شهيد

دفتر هستى كند تكميل امضاى شهيد

باز امشب در سر پر شور من شور نوى

بر سر پا ميكند هر لحظه نجواى شهيد

گل اگر صد رنگ و بو دارد، زخاكش برمدار

تا نشويد روى خود از خون رگ‏هاى شهيد

لاله از خون شهيدان نيست ، بلكه خاك خشك

خون دل از ديدگان پاشيده بر پاى شهيد

نيستان دهر سر بر دارد از درياى خون

ناله خونين چو بى ميخيزد از ناى شهيد

مقصد مقتول جام باده فردوس نيست

بلكه «فردوسى » است مست جام صهباى شهيد

آرزو دارم شهادت را كه بعد مرگ من

مردمم گويند شعرت شاد يغماى شهيد

نوشته شده در شنبه 1391/07/01ساعت 21:54 توسط صبور|

بسیجیان در سالهای دفاع مقدس ، یک ویژگی اساسی داشتند.

برای هر مشکلی بهترین و قابل دسترس ترین راه حل را پیدا می کردند و در مقابل حتی توقع تشکری هم نداشتند و برای رفع مشکل ها منتظر حکم و دستور هم نمی ماندند.

این عکس هم یکی از همان موارد است. به جای این که منتظر نردبان مخصوص شوی ، خودت یا علی بگو و بالای کانال را دید بزن.

در مورد این عکس حرف دیگری نیست. ببینید و برای این همت بسیجی یا علی بگویید.

نوشته شده در شنبه 1391/07/01ساعت 21:52 توسط صبور|

سلامم راباسرخی خون شفق آغازمی کنم سلام برشقایق های عاشق دلیران گمنام وشهیدان است سلام برسردارهای بی سرشهدای گمنام وپاسداران حقیقت .آنانی که همچورعدخروشیدندوهمانندنورمنعکس شدند دروادی عرفات.کجابودید ای شقایق های بی برگ ای ترنم های غزل رهایی وای یاران امام بودن.نامتان را،عزمتان را،آرمان هایتان راپاس می دارم وبرسرسیم خاردارهای مرز می روم وپیشانی بندهای سبزوقرمزتان راکه با نامهای یاحسین،یاقمربنی هاشم،یازهرا،یامهدی،یاعلی،یازینب،متبرک شده رابرروی قلبم که مظهرایمان وعطوفت است می نهم وبدین ترتیب به همگان می فهمانم که ایمانتان ازخون شهیدان ریشه گرفته وماوارث این نام آورانیم ،پس اینجا لاله زاراست آهسته قدم بردارید مبادا که چینی نازک لاله ای ترک بردارد.

طلايیه،سرزمینی که پیکرهای بعضی ازشهداازآنجاروانه وطنشان می شودوبوی عطرحسینی اش همگان راشیفته ودلباخته خودمی کند وبه اروندرود،که گلگون ازخون هزاران هزارشهیدبه خون حفته راه وطن است وبویی به خوشی عطرحرم مطهرامام علی(ع)دربرداردسری می زنیم ازآنجانیزبه هور،خیبر،بدر،سرزمین هایی که برخی ازشهیدان د رآن مفقودگشتند.همانطوریکه به خودم قول داده بودم به مشهد شما آمدم قدم به قدم پای درقتلگاهتان نهادم وباخواندن قرآن ودعا وزیارت عاشورادرکوچه پس کوچه های هویزه این شهرخونین ،وباگوش دادن ناله های کمیل خوانان .

نوشته شده در شنبه 1391/07/01ساعت 21:50 توسط صبور|

چفيه هاتان را به دست فراموشي سپرديم و وصيت نامه هايتان را نخوانده رها كرديم . پلاكهايتان را كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است . كسي ديگر به سراغ سربندهايتان نمي رود و ديگر كسي نيست كه در وصف گلهاي لاله شاعرانه ترين احساسش را بسرايد و بگويد : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا كسي نپرسيد مزار باكري كجاست و چرا شهيد محمدرضا در قبر خنديد چرا وقتي كه گفتيم : يك گردان كه همگي سربند يا حسين (ع ) بسته بودند شهيد شدند كسي تعجب نكرد
چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد
چرا كسي از حقوق آن كودكي كه در حلبچه شيميائي شد دفاع نكرد
ولي با نام حقوق بشر حق را پايمال كردند. چرا نمي دانيم شيميائي چيست و زخم شيميايي چقدر دردناك است شايد ما نيز از تاولهاي دستهايشان مي ترسيم كه روزي بتركد و ما نيز شيميائي شويم . شايد اگر رنج آنها را مي ديديم درك مي كرديم كه چطور ميشود يك عمر با درد زيست نميدانم كه چرا كسي نپرسيد چگونه خدا خرمشهر را آزاد كرد !!
اي شهيدان ما بعد از شما هيچ نكرديم . آن نداي يا حسين (ع ) كه ما را به كربلا نزديك و نزديكتر مي كرد ديگر بگوش نمي رسد. يادتان هست كه گفتيد سرخي خونمان را به سياهي چادرتان به امانت مي دهيم . ما امانت دار خوبي نبوديم و خونتان را فرش راه رهگذران كرديم . يادتان هست هنگامي كه گفتيد : رفتيم تا آسماني شويم و شما بمانيد و بگوئيد كه بر ياران خميني (ره ) چه گذشت . رفتيد ولي يادمان رفت كه حتي يادمانتان را در يك هفته برگزار كنيم . جايتان خالي اينجا عده اي فرهنگ شهادت را خشونت طلبي مي نامند و شهيد را خشونت طلب
وقتي حكايت شما را گفتيم فقط پچ پچي از سر تا سف سر دادند و رفتند تا صلح را در كتاب جنگ و صلح تولستوي جستجو كنند. رفتند تا با نام شهيد كيسه بدوزند ولي نفهميدند كه چطور بسيجيان همپاي امامشان جام زهر را نوشيدند و چقدر سخت بود.
ديگر كسي نيست تا قلب رهبر امت را شاد كند. عده اي مصلحت ديدند كه مقابل توهين به اسلام و شهيد سكوت كنند ولي ما مصلحت خويش را در خون رقم زديم . راست گفته اند : كه بهشت را به بها ميدهند نه به بهانه و ما عمري است كه بهانه بهشت را ميگيريم .
آري بسيجيان !! ميدانم كه از آن روزي كه تمام شهيدان را بدرقه كرديد و برگشتيد دلهايتان را در سنگرها جا گذاشتيد , ميدانم كه هنوز هم دلهايتان هواي خاكريزهاي جنوب را مي كند و مي دانم كه ديگر كسي از بسيج نمي گويد , ولي بدانيد كه تا شما هستيد ما مي توانيم از همت بشنويم و از خاطرات حسين خرازي لذت ببريم , تا شما هستيد ميدانم كه رهبر تنها نيست و تا شما هستيد تنها عشق , تنها ميداندار اين عرصه است . امروز كساني از شهيدان سخن مي گويند كه از ديدن فشنگ نيز واهمه دارند.
كساني دم از شهادت مي زنند كه با شنيدن صداي آژير تا كفشهايشان زرد مي شود ولي در ميدان عمل جز سكوت چيزي از آنها نمي بيني .
ما مانديم تا امروز از آنان بگوييم و فرياد برآوريم « ما از اين گردنه آسان نگذشتيم اي قوم » ما مانديم كه نه يك هفته بلكه سالهاي سال از آنان بگوييم . چرا كه خون آنان است كه مي تپد. و يادمان نرود كه اگر امروز در آسايش زندگي مي كنيم مديون آنانيم .
مديون حماسه هايي كه آنان آفريدند. يادمان نرود كه ما هنوز بايد جواب بدهيم....

نوشته شده در شنبه 1391/07/01ساعت 21:16 توسط صبور|

 

این نامه رادرحالی می نویسم که چشمان خسته ام همچون ابربهاری می گرید.این ابر فقط قطره هایش را جاری می سازد امروز صبح با صدای طنین اندازاین دوبیت ازجا برخاستم: بارالها مهربان بابای من کی خواهدآمد قصه گوی خلوت شبهای من کی خواهدآمد

درخانه به گوش مادراین ستاره روشن بخش محفلمان نمی رسد وقامت برازنده ات تکیه به دیوارهای نمی دهد نگاه گیراوجذابت که هرگزآنرا ندیدم وفقط وصفش را شنیده ام درامتداد نگاههای دیگران خیره نمی ماند.آری پدرپدر:ازوقتی به این خانه آمده ایم تصویرهایت رادرقالب های کوچک وبزرگ زینت بخش خا نه امان شده تا یادت را همیشه پاس داریم.ای پدر شماکجا هستید.من هرگزچشمانتان راندیده ام ودردیدن چشمان آفتاب وپرتوها یش بسوگ نشستم.

سلام پدرجان .سلام بربرادرپاکت وسلام ای شهیدان بخون خفته.سلامی به گرمی دستان پرمهرتان.به لطافت روحتان.به رخ زیبای همچون خورشید تان.دوستت دارم پدرجان.

نوشته شده در شنبه 1391/07/01ساعت 21:9 توسط صبور|


آخرين مطالب
» سالروز رحلت پیامبر (ص) وشهادت امام حسن (ع) و شهادت امام رضا (ع)
» تاریخ شهادت امام حسن مجتبی (ع)
» رحلت پیامبر اکرم (ص)و شهادت امام حسن مجتبی (ع)و امام رضا (ع)تسلیت باد
» دل نوشته رحلت پیامبر(ص)
» پیامک هفته بسیج
» هفته بسیج تمام شدنی نیست
» هفته بسیج گرامی باد
» بسیجی کیست؟
» تهاجم!!!!!
» بسیجی یعنی؟

Design By : Pichak